عصر کرد

آخرين مطالب

دیگه بزرگ شدی مقالات

دیگه بزرگ شدی
  بزرگنمايي:

عصر کرد - سنندج - دقیقا یادم نیست که چه نشانه‌ای از بزرگ شدن داشتم، همین قدر به یاد دارم که یک روز مادرم صدایم کرد و گفت: دیگه بزرگ شدی و باید دامن بپوشی.

با اینکه دامن چیندار و گل گلی آرزوی همیشگی‌ام بود اما آن روز برایم معنای دیگری داشت، این دامن را آدم بزرگ‌ها تنشان می‌کردند.
فامیل پر از پسرهای قد و نیم‌قد بود و من تنها دختری بودم که هم سن و سالی نداشتم، در محله هم جز آن نوه همسایه پیرمان که تابستان به تابستان از اهواز می آمد و یکی - دو ماهی را در خانه مادربزگش ماندگار می شد همبازی دختر دیگری نداشتم.
یعنی تنها بودم و آن روزها در افکار بچگانه خودم فکر می‌کردم برای همبازی شدن با پسرها همین قدر که مثل آنها لباس بپوشم کافی است تا آن روزی که مادر در گوشم گفت: دیگه بزرگ شدی.
حسی شبیه خاله بازی‌هایی داشتم که با همان نوه همسایه بازی می‌کردیم و چه ذوقی داشتیم وقتی همدیگر را خانوم صدا می زدیم، حالا اما حس بزرگی و خانوم شدن برایم کمی زود به نظر می‌آمد حتی زودتر از چشم بر هم زدن.
دوست نداشتم از دنیای کودکی و بچگانه‌ام فاصله بگیرم، هنوز چشمان آبی آن عروسک کوچک صورتی‌ام را دوست داشتم همانی که در خلوت برایش مادری می کردم و حالا می‌خواستم خانوم و بزرگ شوم، اما هیچکس نمی دانست که من برای عروسکم مادری را کامل نکرده ام.
زمان ما حرف زدن روی حرف بزرگتر بی ادبی بود و به ناچار بالاخره دامن به تن کردم و روسری کوچک چندرنگی هم موهایم را پوشاند و قدم به دنیای بزرگ‌ترها گذاشتم ولی تا سال‌ها بعد از آن، همچنان مخفیانه با عروسک صورتی چشم آبی‌ام بازی می کردم.
بعدترها که واقعا بزرگ شدن دیدم که باز هزار رحمت به من و کودکی‌ام؛ با اینکه همبازی چندانی نداشتم اما کودکی‌ام را بچگانه سر کردم نه مثل بچه‌های این روزها که چشم و هم‌چشمی جای عروسک‌های صورتی چشم آبی را برایشان گرفته و خاله بازی‌هایشان در چارچوب کوچک گوشی پدر و مادر و گاهی هم تبلت خودشان در بازی‌های بی خاصیت محصور شده است.
چند روز قبل بود که یکی از دوستان را در نمایشگاه کتاب دیدم از همان‌هایی که دلشان با یک تلنگر ترک می خورد، از کودکی می گفت که کیفش را یک میلیون و 800 هزار تومان خریده، که بر روی آن تصویری از یک ماهی کوچک است که در تاریکی از ابتدا تا انتهای کیف را شنا می‌کند.
همان دوست دل نازک می گفت: بچه هایی را سراغ دارم که حسرت لباس‌های قشنگ بر دلشان سنگینی می‌کند و من گاهی از شاگردان متمولم می خواهم لباس های کهنه (شما بخوانید چهار پنج بار استفاده شده) خود را برایم بیاورند که می‌آورند و من هم رفو و اتویشان می کنم و در بسته‌بندی می پیچم و برای کوکان نیازمند می‌برم.
یادم می آید آن روزها که دانش آموز بودم دفتر و مداد و حتی تغذیه همه ما تقریبا یکجور بود، چون همه را از طرف مدرسه با قیمت مناسب به ما می دادند و مثل الان هر کسی هر جور دلش می خواست به مدرسه نمی‌آمد.
فکرش را که می کنم می بینم بچه های الان خیلی زودتر بزرگ شده‌اند با این تفاوت که مادرشان دامن تنشان نکرده است و خیلی کم بچگی کرده‌اند از همین چشم و هم‌چشمی گرفته تا آن ژست و عکس‌ها و گاهی آرایش‌هایی که پدر و مادرها وادارشان می‌کنند، انجام دهند تا در صفحات مجازی خودشان بازدید بیشتری جمع کنند.
فکر کنم این پدر و مادرها اصلا زمانی برای کودکی کودکان خود قائل نیستند که کودکانشان را پیش از تولد و قبل از آنکه با آشیانه و کاشانه خود آشنا کنند از همان بیمارستان و حتی گاهی با اولین سونوگرافی دلبندشان را روانه صفحات مجازی می کنند و بعد هم همانجا به امان خدا رهایش می‌کنند.
خوب که فکر می کنم همه بازی‌های بچگی‌ام را بخاطر دارم، اما هیچکدام از بازی های کامپیوتری خواهرزاده 6 ساله ام را که همین چند روز قبل یادم داد، به خاطر نمی‌آورم.
حالا که فکر می‌کنم، می‌بینم من خیلی دیرتر از بچه های الان بزرگ شدم.
9937/9102


نظرات شما

ارسال دیدگاه

Protected by FormShield

ساير مطالب

نکته‌های ناگفته از توان‌ بخشی کودکان

تاریخ‌های تقلبی

دیگه بزرگ شدی

وضعیت نامناسب فضای سبز سنندج/اظهارات ضد و نقیض ادامه دارد

برداشت 15هزار تن گردو در کردستان/ غفلت از صادرات محصول

نیم نگاه امیرکبیر به آخرین دختر

خریدار نازِ یار

شکستند تا کمر طبیعت نشکند

مرگ در کمین انارستان

1٦7 مقاله به همایش بین‌المللی گردشگری و توسعه ارسال شد

مروری بر مهمترین مطالب نشریات کردستان

تئاتر تجربه‌های اخیر نمایشی از بازآفرینی گذشته

«کاره‌سات» کتابی با 19 داستان کوتاه کُردی

گله مندی مردم سنندج از طعم و بوی آب/تغییرات دمای هوا مقصر است

عارفی که بزرگان عرفان را به وجد آورد...

دفاع از میهن فراتر از ایده و مذهب

هیاهو برای هیچ/سد معبر در سنندج همچنان بلاتکلیف است

زندگی از نو

چی بپوشیم

هنرمندان دوره گرد

جدال نیاز و گرانی در بازار نوشت افزار

ردپای گرانی‌ در بازار لوازم‌التحریر

مهمترین پایگاه جوانان درننله سنندج/مسجد محمدی یک نهادتصمیم سازاست

هیاهو برای هیچ/سد معبر در سنندج همچنان بلاتکلیف است

اعتیاد در دنیای تحصیل کردگان!

زخم حاشیه نشینی بر چهره زیبای سنندج

طرح هادی هدایت‌گر آبادانی روستاها

فانوس ها غروب خورشید را به سوگ نشستند

مرا بپذیر

پای یک زن در میان است

چهار گام دولت برای کاهش بیکاری در کردستان

تب مرغ در کردستان، آش نخورده و دهن سوخته

قلیان؛ خطر شیوع مجدد آسم در کشور را افزایش می دهد

آنگاه بانگ برآمد اینجا کربلاست

روایت موفقیت یک بانوی کارآفرین کردستانی/ ترس مهم ترین مانع موفقیت است

باهم بمانیم

سفر به سرزمین پررمز و راز اورامان/اینجا قطعه‌ای از بهشت زمینی است

تئاترخیابانی کشوردر مسیر بیراهه/نمایش صحنه ای درخیابان اجرامی شود

نی؛ مظلوم ترین ساز ایرانی

بخت گشایان تیره بخت

چرا قیمت خیار یکباره دچار رکود شد؟

تاریکخانه خبری

نقش خود پنداره مثبت در عدم گرایش به مواد مخدر

کتاب هنر خوب زیستن تفکر شما را دگرگون خواهد کرد

دریای اشک، دیوان اشعار مهیندخت معتمدی

گلایه هایی از جنس نمک

گردشگری کردستان خام اما به کام

مرگ در کمین انارستان

دوست دارم ازدواج کنم اما...

چرا ماندن مطبوعات محلی لازم است؟